داشتم از جلوی در پارکینگ شرکت رد می شدم یکی گفت: "سلام" برگشتم مرد میان سالی دیدم با ریش های جو گندمی. فهمید نشناختمش. گفت " مرا یادتان می آید" گفتم " ببخشید خیلی آشناست ولی نه" گفت من ص هستم تعمیرگاه فلان. باز نشناختم. آدرس دیگری داد و یادم آمد. اسمش ص بود و میگفت پر کرده است و میتواند بازنشسته شود ولی مترو از بازنشسته ها تعهد میگیرد که سنوات را هر موقع پول داشت بدهد. از این رو هنوز بازنشست نشده است. گفت اینجا نشسته است تا فلانی را ببیند شاید بتواند برای برادرش کاری درست کند. برادرش در کار ساخت لاستیک فرغون بوده و با آمدن جنس چینی ها ورشکست شده و حال او نامه ای از فلان مقام در مترو گرفته است تا به بهمان مقام در شرکت ما بدهد شاید فرجی باشد. دعوتش کردم بیاید پیش من بنشیند. گفت " نه اینجا می مانم تا وقتی فلانی آمد ببینمش و با او صحبت کنم." خدا حافظی کردم. داشتم به سمت درب ورودی شرکت می آمدم که مرا صدا زد که "راستی خواهشا این مطالب بین خودمون بمونه" گفتم حتما. البته این ها که اینجا نوشتم چون آدرس ندادم و اسم ننوشتم به معنای قبول قولی است که به او دادم.
ولی چهره ای که من از او به یاد داشتم مردی بود با صورت تراشیده و مرتب و اینک ریش جو گندمی او را پیر می نمود.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۶ساعت 7:59  توسط امیر
|
برچسب: یادتان,
نویسنده: طاها محمدی
تاريخ: شنبه
8 مهر
1396 ساعت: 9:56