صبح سیم وای فای موبایل که روی دوشم بود افتاد و گم شد. ظهر که برای خوردن نهار می رفتم پارک سر راهم جسد گنجشکی را دیدم که مورچه ها آغاز حمله کرده بودند. دلم نیامد روی موزاییک رهایش کنم و ریشه های درختان را بی نصیب گذارم. با دستمالی که به دست داشتم از پای گنجشک گرفتم و پای درختی گذاشتمش. بعد از صرف نهار داشتم برمی گشتم شرکت که دیدم یاکریمی می لنگد. یک پایش از کار افتاده بود. پروازش بهتر از راه رفتنش بود.