در شرکت اتاق شلوغ است. برای خوردن نهار می روم بیرون پارک. خانمی با لباس سیاه با سگی شبیه هاسکی در حال قدم زدن است. روسری افتاده بر دوش. با من فاصله دارد و از من در حال دور شدن. من روی نیمکتی سایه دار می نشینم. از دور می بینم که سیگاری از کیف بر می دارد و مشغول کشیدن سیگار می شود. بعد از اندکی قدم زدن به سمت ماشین سیاه رنگی که کنار خیابان پارک است می رود و سوار می شود و میرود. یاد شعر آقای عظیمی افتادم که "مشکلم شکستن طلسم تنهایی است..."
برچسب:
نویسنده: طاها محمدی