هوا قدری گرم. کولرها یا راه افتاده یا در حال سرویس. سه چهارتا نگرانی. دم و بازدم. پیر شدن پوست دست. که می بینیم. و صورت که نمی فهمیم. و حرس کردن گلدان شمعدانی. گلهای قرمزی که دیگر پژمردند و سیاه شده اند. صبح روز سه شنبه. می زنم بیرون و سمت شرکت. و سوار اتوبوس. حرکت کند راننده و وقت. چه سریع. می رسم مقصد. سر کوچه بعضی آماده تا بروند بازدید. من سلامی و سپس بدرودی. می روم پشت میز. به بازنشستگی می اندیشم. بودن یا نبودن. مساله این است.
برچسب:
نویسنده: طاها محمدی