صبح از خواب که پا شدم دیدم آب قطع است. ساعتهای 11 صبح واتس آپ کردم به دو نفر. هر دو به نوعی دخیل در مدیریت. یکی 2 ساعت بعد این جواب را داد:«چرا از من می پرسی مگه من مامور آبم؟» دیگری جواب داد «دیگ ترکیده» جواب دادم « دیگ که بترکه که آب سرد قطع نمیشه؟» جواب آمد:«متخصص بیایید موتور خونه ببینید.» دیدم بی ادبی کرده و به طعنه مرا متخصص نامیده. یاد این حکایت از سعدی افتادم:
«جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همیکرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی.
دو عاقل را نباشد کین و پیکار/نه دانایی ستیزد با سبکسار
اگر نادان به وحشت سخت گوید/خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگهدارند مویی/همیدون سرکشی و آزرم جویی
و گر بر هر دو جانب جاهلانند/اگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی را زشت خویی داد دشنام/تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام
بتر زانم که خواهی گفتن آنی/که دانم عیب من چون من ندانی»
در پاسخ نوشتم : نیازی نیست. آنچه را که باید میفهمیدم فهمیدم»
بعد اکانت هر دو را در واتسآپ دیلیت کردم. شماره هاشان راهم درتلفن حذف نمودم. دریغ از چیزی به نام شعور.
برچسب:
نویسنده: طاها محمدی